تبليغاتX
یار دبستانی

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

خداحافظ قشنگترین اشتباهم

سلام به دوستان عزیز

علی و الهام برای همیشه اپ نمی کنند

و از شما دوستان عزیز که تا الان ما را یاری کردید ممنون و سپاسگزاریم

 

میدونی بزرگترین درد دنیا چیه؟ اینه که بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره

نوشته شده توسط علی و الهام در 15:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اسفند 1386

وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرم گرم....روشنه روشن با بوي عطر تو

تو باشي و من باشم

كف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد

تو منو بغلم كني كه نترسم......كه سردم نشه كه نلرزم

ميدوني؟

تو بغلم كردي......

تكه دادي به ديوار پاهاتم دراز كردي.....

منو اومدم نشستم جلوت و بهت تكه دادم با پاهات محكم منو گرفتي

دستاتم دورم حلقه كردي

بهت ميگم چشاتو مي بندي؟

مگي اره.بعد چشاتو مي بندي

بهت ميگم برام قصه مي گي تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي كني به قصه گفتن......

يه عالمه قصه طولاني كه هيچ وقت تموم نمي شن.....

مي دوني؟

مي خوام رگمو بزنم اره رگ خودمو......مچ دست چپمو...يك حركت سريع يه ضربه عميق.....

ولي تو كه اخه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستي و نمي بيني كه من تيغ و از جيبم درمي يارم.......

نمي بيني كه سريع مي برم...نمي بيني كه خون جاري شده

نمي بيني كه دستم مي سوزه......

و لبمو اين جوري گاز مي گيرم كه نگم اخ....كه چشماتو باز نكني و منو نبيني............

تو بغلم كردي مي بيني سرد شدم........... محكم تر بغلم مي كني كه گرم شم

مي بيني نا منظم نفس مي كشم تو دلت مي گي اخه دوباره نفسش گرفت..........

مي بيني هر چه محكم تر بغلم مي كني سرد تر مي شم.............

چشماتو باز مي كني مي بيني كه من مردم.................

من مي ترسم خودمو بكشم....از خون ديدن از تنهايي مردن از سرد شدن.......

وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم

مردن خوبي بود ارومه اروم

گريه نكن ديگه...........

من كه ديگه نيستم چشاتو بوس كنم و بگم خوشكل شدي يا!بعد تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.....................

اخه من الان ديگه مردم...گريه نكن دلم مي شكنه...........

دل روح نازكه...........

نشكونش خب!!!!!

نوشته شده توسط علی و الهام در 21:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم اسفند 1386

چیه دلم گرفتی...

چیه دلم گرفتی...

واسه چی داری  گریه می کنی؟

چیه دلم شکستی...

واسه کی داری گریه می کنی؟

چیه دلم غریبی...

چی دیدی داری گریه می کنی؟

می گی گذاشته رفته...

اونی که مثل نفس تو بود

میگی دلتو شکسته...

اونی که همه کسه تو بود

میگی دیدی نمونده

پای همه حرفایی که زده بود...!!!

دل من می دونم داری دیوونه میشی اما باز بیخیالش

نوشته شده توسط علی و الهام در 14:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

 

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

 

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 

وای کاش می دیدی قلبی راکه فقط؛

 

برای تو می تپد

نوشته شده توسط علی و الهام در 21:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آبان 1386

تنها شاهد من.......

تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است..

 هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند..

 هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود..

 

امشب از درد نالیدم
کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد ، روحم را در هم می شکند..

امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم، بر تو، بر خویش و بر تنهائی و چشمان بارانی ام که در انتظار ماندند، گریست..


کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم.

نوشته شده توسط علی و الهام در 16:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم مهر 1386

به یاد جواد

 

خیلی وقت پیشا فکر میکردم اگه یکی از دوستامو از دست بدم چه کار می کنم.....

فکرمو به دوستام می گفتم٬بعد کلی می خندیدیم....یکی می گفت :فلانی بمبره من

عیدمه چون دیگه کسی نیست تو کارهام فوضولی کنه...یکی می گفت:فلانی بمیره

من بالای قبرش میرقصم ....یکی می گفت فلانی بمیره یه دنیا از دستش راحت میشن

اصلا بودنش واسه ما و مردم خطر ناکه....

اما وقتی جواد به رحمت خدا رفت .....الان حدود یک ماه از فوت جواد

گذشته جای جواد بین ما خیلی خالیه آخه جواد ...خدا رحمتش کنه.....

پنج شنبه دوباره بچه ها دور هم جمع شدیم ... این بار جواد نبود.....

رفتیم بهشت زهرا سر خاکش

باز هم از مرگ گفتیم ولی این بار کسی نخندید...

نثار روح جواد عزیز

نوشته شده توسط علی و الهام در 0:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

سنتهای اردواج بندری

 

سلام   از بابت بد قولی شرمنده.

دیروز نتونستم اپ کنم تولد وبلاگ هوتوتو...

سنتهای ازدواج بندری

 

عروسی بندری حال و هوای خاصی دارد و رسم و رسوم خاص تر.از این مردم خونگرم جز این نیز انتظار

نمی رود.مروری مختصر بر این رسم و رسوم خواهیم داشت:

 

حنابندان:

از سنت های معمول در عروسی،رنگین ساختن دست و پای عروس وداماد با خمیر حناست که آن را اصطلاحاٌحنابندان  

می نامند.حنا بستن آداب تشریفاتی دارد و آن را معمولا در سه نوبت انجام می دهند.نوبت اول خصوصی است و  باحضور

خانواده عروس یا داماد صورت می گیرد. از این رو به "حنای دزدی"شهرت دارد. یعنی حنایی که محرمانه بسته شده و کسی از آن آگاه نیست. نوبت دوم یک روز قبل از شب عروسی ونوبت سوم در شب عروسی وپس از صرف شام انجام می شود.    در این شب داماد را با سلام وصلوات در جای نرم و راحتی می نشانند یک متکای بزرگ زیر شانه ها ومتکای دیگری زیر

ساق های پای او می گذارند آنگاه ظرف محتوی حنا ونقل ونبات را می آورند و ابتدا پاها وسپس دست هارا حنا می بندند.

دست و پای حنا بسته را با دستمال های مخصوص که حنابند نام دارد می پیچند و می بندند وداماد را با همان حال تا بامداد

فردا نگاه می دارند.در طول مدتی که عده ای مشغول بستن حنا به دست و پای داماد یا عروس هستند جماعتی از دوستان و

خویشان آنها بالای سرشان حلقه می زنند ودر حالی که اغلب دستمالی در دست دارند با آهنگ مخصوص حنابندان که به وسیله

زن یا مردی خوش صوت اجرا می شود دستمالها را به حرکت در می آورند ودسته جمعی جواب می دهند.

 

سات بران:

شبی که مراسم رسمی انجام می شود یک بشقاب حنا با مقداری نقل ونبات وعود وغیره طی تشریفاتی خاص از منزل داماد

به منزل عروس حمل می شود و از آن جا متقابلا یک بشقاب حنا به منزل داماد می رود.در طول راه،نوازندگان با سرنا ودهل

می نوازند وهمراهان با دست افشانی وشادمانی مراسم"سات بران" را گرم و پر هیجان نگاه می دارند.در روزگاران قدیم که

وسیله روشنایی حتی چراغ زنبوری نیز وجود نداشت مسیر جمعیت را با شاخه های فروزان نخل روشن می ساختند. برای

این منظور چند تن از جوانان ورزیده و ماهر مرتبا از نخل ها بالا و پایین می شدند و شاخه های خشک را با داس قطع می کردند و می ریختند تا روشنایی دچار توقف نگردد ومشکل عبور جمعیت پیش نیاید.

 

نوازندگان:

در قدیم در هر عروسی رسمی،تنی چند از نوازندگان دوره گردبه نام"قوال"یا"لوطی"نیز شرکت داشتند وبا سرنا ، تمبک،چنگ ودهل سر و صدایی راه می انداختند. لوطیان هر یک در فنی سر رشته داشتند یکی چنگ میزد،دیگری

دهل وآنیکی سرنا. یکی دو نفر در ملق زدن وانجام حرکات نرم مانند روی دودست راه رفتن و غیره ماهر بودند.

گروه لوطیان معمولا عنتری هم با خود داشتند که همیشه بسته بود وگه گاه همراه لوطی، حرکاتی انجام می داد و

حاضران را می خنداند.لوطیان طی چند روز توقف در منزل داماد به خوبی وتر وخشک می شدند و در پایان عروسی

نیز مبلغی بر حسب قرار حق الزحمه می گرفتند.

 

سر تراشان:

روز آخر،چند ساعت پس از صرف نهار،داماد در حالی که دستمال سبزی دور کمر بسته وکاردی نیز در آن جا داده با

سلام وصلوات و ذکر مخصوص توسط چند نفر از دوستان به میان جمعیت در "شیرینی"می آورند وبر صندلی می نشانند

تا دلاک(سلمانی) بااصلاح سر وصورت به آرایش او بپردازد. در کنار صندلی داماد،عده ای از یاران و خویشان داماد

گرداگرد سینی محتوی نقل ونبات و عود وگلاب می نشینند وآماده دریافت و ثبت هدایای نقدی مدعوین می شوند. معمولا

کسان نزدیک داماد مانند برادر،خواهر، عمو،دائی،وغیره در تقدیم هدیه پیشقدم می شوند وبزرگترین رقم را آ نان می

پردازند. چند نفر در مجلس حرکت می کنند و هدایای اشخاص را گرفته به ماٌ موران ثبت وضبط تحویل می دهند. یکی دو

نفر وجوه دریافتی را می شمارند و یک نفر خوش خط آنها را روی کاغذ ثبت می نماید. یک نفر نیز با صدای بلند میزان

هدیه هر کس را برای آگاهی دیگران اعلام می نماید. همین که جمع آوری وجوه پایان یافت مبلغ کل را نیز جهت اطلاع

عموم،با صدای بلند می خوانند.

 

زیارت – حمام:

پس از اصلاح سر وصورت و آرایش داماد نوبت به حمام رفتن می رسد. خوانچه های محتوی لباس داماد- نقل ونبات

وگل وگلاب به وسله زنان خانواده داماد به حرکت در می آید وداماد پیاده یا سوار اسب به سوی حمام حرکت می نماید.

جمعیت انبوهی داماد را همراهی می کنند ودر طول راه، همه جا رقص وشادمانی جریان دارد.همین که به حمام رسیدند،

داماد به اتفاق دلاک وچندین تن از دوستان نزدیک وارد آب می شوند وبا کمک دلاک به شست وشوی سر وتن می-

پردازند. در این هنگام جمعیت همراهان،بیرون حمام مشغول شادی و سرور هستند .در قدیم گه گاه نیز تیری به علامت

موفقیت وشادی شلیک می شد. برای مراسم حمام،نیز ابیاتی از قدیم وجود داشته که توسط گروه زنان،به طور آرام با

متانت خوانده می شود همچنین در طول راه از منزل تا حمام ،دلاک وچند تن از جوانان که در کنار داماد قرار دارند ذکر

مخصوص می خوانند. سابقا هر وقت داماد سوار بر اسب به حمام و زیارت می رفت پسر بچه ای را جلو داماد می نشانند

به این نیت که هم آن پسر بچه به مرحله دامادی برسد و هم داماد صاحب فرزندی  "پسر" گردد.

وقتی که داماد از آب خارج و آماده پوشیدن لباس نو شد سرود مخصوصی خوانده می شود که بیت آن از این قراراست:

مبارک باد که داماد رخت اَپوشه

                                        که یک دست اَکَنه دو دست اَپوشه

یعنی مبارک باد که داماد لباس نو می پوشد –یک دست از تن خارج می کند و دو دست می پوشد . در قدیم که پوشیدن      شال رسم بود، داماد شال بزرگی روی قبای خود می بست و کلاهی بر سر می گذاشت.بعضی طبقات به جای کلاه، لنگی به   صورت عمامه برسر می گذاشتند. همین که داماد از حمام خارج شد او را باهمان تشریفات اولیه به سوی زیارتگاه          حرکت می دهند. در منزل، داماد بر دست و صورت پدر به نشانه احترام و تشکر بوسه می زند در همین لحظات پدر            بخشی  از دارائی خود را به عنوان "پانداز" به پسر می بخشد.

پس از آن به روبوسی و دیدار دیگران می پردازند و چون از مردان فارغ گردید به میان زنان می رود و نخست بر دست و صورت مادر بوسه می زن این مراسم تا اوایل غروب ادامه دارد و مدعوین یکی پس از دیگری از داماد و خوانواده او خداحافظی کرده به منازل خود می روند.

در آخرین ساعات شب آخر، عده ای از دوستان و نزدیکان داماد در حالی که دو دست داماد را در دست دارند به سوی خانه عروس روانه می شوند. در منزل عرئی ابتدا از داماد و همراهان با چای و شربت و شیرینی پذیرائی می شود آنگاه همراهان داماد از پدر عروس یا ولی او اجازه می طلبند که داماد را در حجله نزد عروس ببرند و چون اجازه داده شد داماد را با ذکر صلوات نزد عروس می برنوو سر پسر بچه ای را به سر هر دو آنان می زنند به این نیت که نخستین فرزند آنان پسر یاشد و هر دو را به خدا می سپارند و خود بر می گردند. معمولا عروس به سر می برند سپس به خانه داماد می آیند و تا مدتی هر روز نزد یکی از منسوبان و دوستان به شام یا ناهار دعوت می شوند. 

 

نوشته شده توسط علی و الهام در 17:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم شهریور 1386

آخرین ضربه رو محکم تربزن...

 

عاشقت خواهم ماند.........بی آنکه بدانی

 دوستت خواهم داشت..........بی آنکه بگویم

 درد دل خواهم گفت..........بی هیچ کلامی

 گوش خواهم داد.........بی هیچ سخنی

در آغوشت خواهم گریست..........بی آنکه حس کنی

 در تو ذوب خواهم شد.........بی هیچ حرارتی

 اینگونه شاید احساسم نمیرد

نوشته شده توسط علی و الهام در 14:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم مرداد 1386

سكوت براي" هميشه"

ازهياهوي واژه ها خسته ام

من سكوتم را

از اوراق سپيد اموخته ام

ايا سكوت

روشن ترين واژه ها نيست؟

هميشه در خلوت

مرگ را مجسم ديده ام

ايا مرگ

خونسرد ترين واژه ها نيست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگي افتادم

شبي- شايد امشب

زير نور يك واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

بر حوس پنجگانه ام

خال خواهم كوفت

و هم زمان

پايين.اخرين.برگ خاطراتم

خواهم نوشت:

 

پايان 

 

نوشته شده توسط علی و الهام در 11:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

برای زیباترین واژه من"الهام"

یک شب مانده به بهار تقویم ها تمام می شوند.

چند روز چند تقویم را با نگاه تکراری ات تمام کرده ای ؟

تو نگهبان چند خاطره خاموشی؟کدام امید رادر لحظه های

رفته جا گذاشتی؟چند روز در پیله بودی وچند بار پروانه گی کردی؟

افسوس بس است روزهای پر معما در راهند.مگذار افسوس بزرگ

زندگی با قد کشیدنت کوچک شود.هیچ به بال یک پروانه خوب

نگاه کرده ای؟نگو که زندگی بی تفاوتی در برابر تکرار هاست.

هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه ببار آنقدر ببار

که دوباره آبی و آفتابی شوی.زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن

هم هست.رنجها نمی مانند.این تویی که از هیچ و نیامده تصویر های

غم انگیز می سازی.

گرسنه با ابر پفی سفید آسمان نیمروی خیالی درست می کند و

عاشق نیمرخ یار را در همان ابر می بیند.

گاهی به علفهای کنار جاده نگاه کن . روی آنها پا برهنه پا بگذار

و نرمی وخنکی شان را در حالی که به آسمان آبی خیره

می شوی خوب احساس کن.

خنده ها را در خیابان دیروز جا مگذار و از پشت پنجره باران

خورده به ماه نگاه کن.شبی در تقویم هست که تو نمی دانی

کدام شب است و آن شب آخرین شبی است که ماه ترا می بیند.

وقت زیادی نداریم مگذار بر معبد چشمهایت گرد خستگی بنشیند تا

می توانی در باران به گل ها و چشم ها نگاه کن.

باش.در لحظه ها باش و تا میتوانی

زندگی کن

نوشته شده توسط علی و الهام در 18:48 |  لینک ثابت   •